Friday, July 07, 2006

68

فصل بعد از آخر :


حالا دیگر
نه به آن شاه فکر میکنم
نه به آن فرزین ...

به تو فکر میکنم
که پیاده را می رانی ،
شاها ....!

Saturday, July 01, 2006

67

نه ! اشتباه نکن !
من هیچوقت ، شاه نداشته ام !
فقط ملکه سپید پوش رویاهایم
توی این چارخانه های سیاه و سپید ، غریبی می کرد...
تو ولی بازی ات را بکن!

سرباز خشت

Saturday, June 24, 2006

66

فصل آخر:

پیدا بود که در بازی
دو شاه داری و یک فرزین ...
وگرنه مرا مات سیاهی آن خانه نمی کردی !

Tuesday, June 13, 2006

65

ملکه سفید پوش رویاهایت روی کدام مربع سیاه جا مانده ؟
شاه تنهای چارخانه های سیاه و سفید !
من وزیرم را عقب می کشم .

...تو هم هوایی مردن نباش!

سرباز خشت

Friday, June 09, 2006

64

فصل اول:

من
درون چهارخانه های دلت
بودم ...
بوی کهنه ی سرباز می دادم و
یک پیاده که می رفت
شاه شود !

Tuesday, May 23, 2006

63

اون 4 تا ورق رو بگیر بالا !
لعنتی ؛
بذار بهانه برای تماشا کردنت داشته باشم ...

Sunday, May 07, 2006

62

اون سرباز سفيد رو بردار و بذار روي اون چارگوش سياه...
حالا وزيرت رو اگه يه خونه بياري جلو ، من كيشم!
دستم رو رها نكن لعنتي! دست به مهره ، بازيه!

سرباز خشت

Saturday, April 22, 2006

61

تصوير قاب گرفته روي ديوار ، هيچ وقت داستان واقعي آدم ها را روايت نمي كند.
اين چيزي بود كه تو از آن مستطيل چوبي ، ياد نگرفتي. هيچ وقت...
حالا هم آن حكم لعنتي را بينداز پايين...
بازي تمام نشده...ولي تو بردي...

سرباز خشت

Friday, April 21, 2006

60

اگر میدونستی چقدر دوستت دارم این همه رنجم نمی دادی ،
و اگر این همه رنجم نمی دادی شاید اینقدر دوستت نداشتم!

Saturday, April 08, 2006

59

حکم لازم؛
تو با چهار سرباز و دو شاه
به جنگ من می آیی!

به جنگ یک بی بی خسته ...

Saturday, March 18, 2006

58

مرا ببخش با تمام حرف های تکراری ام.
مرا ببخش با تمام وعده های پوشالی ام .
مرا ببخش که سفره ی هفت سین امسال را هم، برایت نه پهن میکنم ، نه جمع!
مرا ببخش که فقط سفره دلم را برایت باز میکنم ...
مرا ببخش که بی وجود خودم حتی چشم دیدن خوشبختی تو را هم ندارم !!!!


عیدت مبارک ...

Monday, March 13, 2006

57

تو فقط كليد را فشار بده ، چراغ خاموش خواهد شد !
آنوقت مي تواني بروي .... بي دغدغه! مثل هميشه...

تاريكي مرا نمي ترساند ؛ خيالت تخت!

سربازخشت

Saturday, March 04, 2006

56

گفته بودي كه بهت نگم "رفيق"...گفته بودي بعضي كلمه ها حرمت دارن
راست مي گفتي رفيق!
"سرباز خشت"

Friday, February 17, 2006

55

خودت خوب می دونی که برای من عاشق شدن چقدر آسونه ....
پس کاری نکن که دوباره عاشق بشم، خیلی راحت تر و بی دردسر تر از دفعه ی قبلی !

Thursday, February 02, 2006

54

مردم از بی دلیلی و تو هرگز نپرسیدی چرا؟!

Thursday, January 05, 2006

53

روز به روز برايم غريبه تر ميشوي؛
و از آن روز مي ترسم كه تو را ببينم و اصلا نشناسم!!!

Saturday, December 31, 2005

52

دست آخر ، آس دل اومد... دل ، حکم بود... ولی من باختم...
عاشق نگاهش بودم ، وقتی بخاطر بردن من می خندید...
- قول میدم هیچ وقت برنده بازی تو نباشم!


پاساژ

Thursday, December 22, 2005

51

به تو قول داده بودم که تا ابد عاشق چشم هایت بمانم ...
حالا می خواهم قولم را بشکنم و بگویم همه چیز تمام شد ، دیگر فریب چشم هایت را خواهم نخورد.
اما این بار هم چندان به حرفم اعتماد نکن؛
من همیشه بدقول بوده ام !

Tuesday, November 22, 2005

50

قبلا می گفتی من و تو دیگه ما هستیم،
و حالا وقتی می گم من، می گی ما و وقتی می گم تو، می گی من
و من هرگز نفهمیدم که اگه من ، ماست پس چرا تو، ما نیستی؟!

Monday, November 07, 2005

49

از تو می ترسم و از خوم بیشتر ...
می دونم؛
تو بدون من می مونی و من بی تو هرگز !

Sunday, October 30, 2005

48

قمار عشق را راحت باختیم؛
در حالی که هنوز دستمان رو نشده بود ...

Wednesday, October 19, 2005

47

شاید روزی دوباره، در گذر زمان به یکدیگر رسیدیم ...
آن هنگام، من اشتباه گذشته را دیگر تکرار نمی کنم ؛
غرورم را از دست می دهم ولی تو را نه !

Monday, October 10, 2005

46

دوست داشتن کار دله ...
دست من نیست که دوستت نداشته باشم !
اصلا نمی تونم کاری در این زمینه بکنم ،
پس لطفا توقع بی جا نداشته باش!!!

Friday, September 23, 2005

45

ای کاش خط میخی بلد بودم ،
شاید اونجوری می تونستم حرف هامو مثل میخ بکنم تو دل سنگی و مغز گچی ات!

Wednesday, September 14, 2005

44

صدها ، هزاران و شاید ملیون ها حرف بین ما رد و بدل شد ؛
اما تو یک بار هم نگفتی دوستت دارم ...

Friday, September 09, 2005

43

غريبه تر از تو نبود و نيست ؛
و تو فقط نقش آشناها را براي مدتي كوتاه بازي كردي … آن هم خيلي بد!
تو حتي بازيگر خوبي نبودي ، انسان خوبي نبودي …
تو در مجموع اصلا نبودي !!!

Sunday, August 28, 2005

42

خیلی وقت است که دیگر برای نگاه های پر معنی اش پاسخی ندارم.
خیلی وقت است که دیگر دلم برایش تنگ نمی شود .
خیلی وقت است که می خواهم اسمش را از یاد ببرم .
خیلی وقت است که سعی می کنم دیگر دوستش نداشته باشم .
خیلی وقت است که ...
اما چه فایده ؟! مگر به همین راحتی می شود همه چیز را فراموش کرد ؟
تو همانی که در اندیشه ی من می مانی !!!

Sunday, August 21, 2005

41

پاي غريبه كه به ميان آمد؛
من عزيز شدم و تو اَخ شدي!
نمي دونم چرا هميشه غريبه ها جذاب تر ، و بي وفاها عزيز ترند !

Saturday, August 13, 2005

40

احمق نيستم ، ولي دروغ هايت را باور مي كنم!
اخمو نيستم ، ولي به همه به جز تو اخم ميكنم !
ترسو نيستم ، ولي از رفتنت بسيار مي ترسم !
مي تواني همه جا بشيني و بگويي ديوانه ام …

Sunday, August 07, 2005

39

گناه دوري ات نيست !
من وقتي با تو بودم هم دلم برايت تنگ مي شد …

Friday, August 05, 2005

من فقط یک راوی ام ...

Wednesday, August 03, 2005

38

از من خواه که برات قصه بسازم!
ماجرا اینه که دیگه، حس و حال عشق و عاشقی رو ندارم ...
همین و بس !

Friday, July 29, 2005

37

اگر مي خواهي مرا ببيني پلك هايت را روي هم بگذار و چشمانت را ببند!
من هماني هستم كه هيچ وقت مرا نديده اي !

Wednesday, July 27, 2005

36

ما باهم خيلي تفاوت داريم!
در عشق، در زندگي ، در آرزوها…
ولي يك نقطه ي مشترك و تفاهم هم داريم:
از هم متنفريم!

Friday, July 22, 2005

35

فكر همه چيز رو كرده بودم جز اينكه تو اين بازي تو از من باهوش تر بودي …

Friday, July 15, 2005

34

دیروز :
آنقدر خوب و عزیز که به هنگام وداع حیفم آمد تو را به دست خدا بسپارم !
- - -
امروز :
تو رو حتی به خدا هم نمی سپارم ... چرا که خدا هم از داشتن تو بسیار ناراضی است !
- - -
فردا :
نمی دونم ...

Sunday, July 10, 2005

33

تو که از انجام کوچکترین کارها برای من دریغ میکنی ،
چه جوری ادعا میکنی جونت رو هم به پای من می ریزی؟
این کلیشه ها دیگه گندش رو در آورده ....

Thursday, July 07, 2005

32

بین من و تو ، تنها یک چشمک زدن فاصله بود!
ولی افسوس ...
افسوس که یکی دیگه زودتر از من به تو چشمک زد !

Saturday, July 02, 2005

31

همیشه فکر میکردم چقدر باگذشتی!!!
تو همیشه به لجبازی های من می خندیدی،
حتی گاهی که از بهانه گیری هایم باید دیوانه میشدی ،باز می خندیدی
و من بعد از عمری ، تازه فهمیده ام که
به چشم یک دلقک به من نگاه میکردی ...

Sunday, June 26, 2005

30

دلم یه جایی می خواد
شبیه همون جایی که شاهزاده ی قصه ،
همیشه
دختر فقیر و می خواست!

ری را

Friday, June 17, 2005

29

برای من قیافه نگیر!
هر کس تو را نشناسد من که تورا خوب میشناسم ...
تو همونی هستی که یک روز برای دیدنم می مردی و حالا از دیدنم تا حد مرگ ناراحت میشوی .
من هم از دیدن مرگت خوشحال میشوم ،و هر روز به دیدنت می ایم ،
تا شاهد مرگ های بیشمارت باشم!

Thursday, June 09, 2005

یادت باشه!

حواست رو جمع کن!
چون همین روزها تو را، برای همیشه می بوسم و کنار می گذارم.
فقط یادت باشه که وقت رفتن، خاطراتت را هم پس بدهم!

Saturday, June 04, 2005

هنوزم وقتی کاری در راه رشد و ترقی تو انجام می دهم، لذت می برم!
حتی زمانی که فهمیدم

می خواهی فیلم مستند تشییع جنازه ی مرا بسازی!

Monday, May 30, 2005

برو عزیزم ، قصه ی ما به فصل آخر نزدیک شده!
و از انجایی که فقط رمانهایی ماندگار خواهد شد که پایان تلخی داشته باشند ،
ما هم ...
من و تو خالق یک اثر ماندگاریم!

Tuesday, May 24, 2005

آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
چقدر نوشتم و خط زدم ، بی انکه بدانم آن مرد تو بودی!
---
مرسی از بابک به خاطر آن ایده ی ناب...

Wednesday, May 18, 2005

شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت ...
صبح که فرا میرسد و نمی توانم بگویم ، رسیدن شب را بهانه میکنم ...
و باز شب میرسد و صبحی دیگر!
و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم!
بگذار میان شب و روز باقی بماند
که چقدر
دوستت دارم ...

ن.ح

Monday, May 16, 2005

خسته ام از این بهار های دروغین ، از این گلهای کاغذی و درختهای مقوایی ...
به تو می گویم که روزی عاشق سبز بودم
و تو سبز اسکناس هایت را به رخم میکشی و نمی دانی که من خسته ام ...
از تمام سبزهای مصنوعی خسته ام !
شاید بتوانی تمام سبزهای طبیعی را با سبز مصنوعی اسکناست بخری ،
ولی قلب مرا نه!

Wednesday, May 11, 2005

اگر اشکهایم جان داشتند ، حتما به جانت می افتادند و تو را تکه تکه میکردند!
بس که تو اشکهایم را در آوردی ...

Sunday, May 01, 2005

یک بار دیگر ،
عاشقت خواهم شدم و یک بار دیگر هستی ام را به پایت خواهم ریخت!
و من اینبار نمی گویم لیلی وار ،
که لیلی یک بار عاشق مجنون شد و براش از همه چیز گذشت و من دو بار!

Friday, April 22, 2005

دیگه نمی ترسم !
نه از دستمال گردن پدرت ، نه از نگاه های پرغرور مادرت!
اما افسوس که دیگه شجاعتم فایده ای نداره ... چون یه نفر دیگه پیدا شده درست مثل خودت!
با چشمهای مصنوعی و بینی سر بالا ...
یکی که خیلی راحت صاحبت شده .
ولی کاش میدونستی من واقعا عاشقت بودم ...
عاشق رنگ چشمای زیر لنزت ... نه اون برق مصنوعی نگات!

Saturday, April 16, 2005

تمام کابین ها پر بود ...
خوب شد دیگه مجبور نبودم صدای آزاردهنده ی :
" تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال میباشد."
را تحمل کنم ...
جالبه، من هیچ وقت هیچ پولی بابت گرفتن شماره ی تو نمی پردازم!!!

Wednesday, April 13, 2005

آه ، چقدر غریبه شده ای ...
انگار نه انگار که سالیان سال با هم همزیستی داشته ایم!
و امروز غریبه تر از روز اولی هستی که تو را دیدم !!!

Thursday, April 07, 2005

یک کم بیشتر نگام کن! .. شاید عاشقم شدی!
حالا عاشقم نشدی ، شاید بهم علاقه مند شدی!!
حالا علاقه مندم نشدی ، شاید برات جالب بودم!!!
حالا جالبم برات نبودم ، شاید ازم بدت اومد و لا اقل یه داد سرم زدی!
این یه کار که ازت بر میاد؟!
---
هر چند بی بخارتر از این حرفهایی ...

Saturday, April 02, 2005

از اول بنویس . بنویس که دوستت نداشتم !
بنویس که برایم تهوع آور هستی ، بنویس که عشقت هوس بود و بس!
و بعد فقط و فقط برای دلخوشی ام بخند ،
تا ببینی چقدر احمقم و باز باور می کنم که دوستم داری !!!

Tuesday, March 29, 2005

گفتی دوستم داری و روی قولت می ایستی ...
همین هم شد .
قولت رو زیر پا گذاشتی و روی اون ایستادی !!!

Thursday, March 24, 2005

یه لبخند کوچولو به یه دنیا می ارزه
حالا بازم ازم بپرس چرا اینقدر دلقک بازی برات در می یارم!
حالا بازم بشین اینور و اونور بگو فلانی!! بلد نیست دو کلمه جدی صحبت کنه!!!

Wednesday, March 23, 2005

ساعتم را با رادیو تنظیم میکنم تا حتی ثانیه ای در دیدن تو تاخیر نیافتد!
ساعتهاست سر قرار ایستاده ام ...
و به این دلخوشم که تو ساعتت را با ساعت رادیو امریکا تنظیم کرده ای
وگرنه حالا سر قرار بودی!!!!

Tuesday, March 22, 2005

مرا باش که به عکست در قاب چوبی ديوار دل خوش کرده ام ...
و امروز شنيدم که با هزاران نفر رفيقی و هنوز يه کسی دل نبسته ای!
ما دو نفر چقدر بهم شبيه هستيم نه؟!

Monday, March 21, 2005

هیچ وقت فکر نميکردم در جای حالايم بايستم تا برايت بگويم،
تمام زندگی ام را ...
و تو بشنوی چيزهايی را با گوش هايت که ديگر،
هيچ وقت تکرار نخواهد شد برايت!
من همان شهرزاد قصه گويم و تو پادشاه جهانخوار!!!

Sunday, March 20, 2005

کاش بهتر بلد بودی صحبت کنی و اینقدر صدایت شبیه کلاغ نبود!
و کاش من تو را دوست نداشتم و کاش تو از من متنفر نبودی و کاش ...
اصلا بهتر است به حال بپردازیم و از کاش بگذریم.
تو یک کلاغ و من یک کبوترم و وصال ما محال!!!

Wednesday, March 16, 2005

دیدی چگونه رسوایت کردم و تشت رسواییت را به زمین انداختم!
مطمئن باش از من دل رحم تر و بی رحم تر پيدا نمی شود ...
تو هنوز مرا نشناخته ای ! ... من همانم که هزاران قربانی عشق دارم ،
ولی از نگاه کبوتر بچه ای نميتوانم بگذرم!!!

Monday, March 14, 2005

این یکی دو روز اخر هم خوب بتازان و برقصان!
لشگر عشق در راه است ... در این هنگامه یکی جان می بازد یا تو ، یا تو؟
و تنها کسی هستم که پیروز و شاد به آخر قصه می رسم و او را نیز با خود همراه می کنم!
و باز تو می مانی و تو ...

Sunday, March 13, 2005

نه ! لطفا شلوغ نکن.
چرا برای حل معادله صورت آن را پاک کرده ای؟
بگذار من برایت بگویم
سوال بسیار آسان است : چرا تو را برای همیشه ترک کردم؟
و جواب بسیار آسانتر : تو لایق من نبودی!!!
همین و بس ... حالا بگو نمره ام در این درس چند میشود؟!

Saturday, March 12, 2005

وقتی حرف میزنی به من نگاه کن ، میخواهم شرم دروغ را در چشمانت ببینم!
تو هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبوده ای ...
اما من می گویند یک روده ی راست در شکمم نبوده ،
به خاطر همین از دروغ گو های ناشی متنفرم!!!

Friday, March 11, 2005

مثل آب خوردن از من گذشتی ...
اما این جرعه را نمی توانی به راحتی قورت بدهی!
دلم خنک شد.
اشتباه من این بود که می خواستم شعله ی عشق را با کبریت روشن کنم
اما تو فقط به فندک رضایت می دادی!
تو خیلی با کلاس بودی و من ...

Wednesday, March 09, 2005

3

از من نخواه که دلت را بشکنم!
من هرگز به تو نخواهم گفت که روزی دوستت داشتم ...
چرا که امروز در کنار دیگری هستی و من با نفرت از کنار تو رد خواهم شد
تا بفهمی او چقدر به تو می آید!
---
پ ن: برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند!

2

و هیچ کس نفهمید
یار من دو دست پیش باخته بود ...
آنجا که دل انداخت و من با پیک بریدم !

Friday, December 03, 2004

1

هیچ کدوم از این نوشته ها هیچ مخاطب خاصی نداره!!!