تصوير قاب گرفته روي ديوار ، هيچ وقت داستان واقعي آدم ها را روايت نمي كند. اين چيزي بود كه تو از آن مستطيل چوبي ، ياد نگرفتي. هيچ وقت... حالا هم آن حكم لعنتي را بينداز پايين... بازي تمام نشده...ولي تو بردي...
مرا ببخش با تمام حرف های تکراری ام. مرا ببخش با تمام وعده های پوشالی ام . مرا ببخش که سفره ی هفت سین امسال را هم، برایت نه پهن میکنم ، نه جمع! مرا ببخش که فقط سفره دلم را برایت باز میکنم ... مرا ببخش که بی وجود خودم حتی چشم دیدن خوشبختی تو را هم ندارم !!!!
به تو قول داده بودم که تا ابد عاشق چشم هایت بمانم ... حالا می خواهم قولم را بشکنم و بگویم همه چیز تمام شد ، دیگر فریب چشم هایت را خواهم نخورد. اما این بار هم چندان به حرفم اعتماد نکن؛ من همیشه بدقول بوده ام !
غريبه تر از تو نبود و نيست ؛ و تو فقط نقش آشناها را براي مدتي كوتاه بازي كردي … آن هم خيلي بد! تو حتي بازيگر خوبي نبودي ، انسان خوبي نبودي … تو در مجموع اصلا نبودي !!!
خیلی وقت است که دیگر برای نگاه های پر معنی اش پاسخی ندارم. خیلی وقت است که دیگر دلم برایش تنگ نمی شود . خیلی وقت است که می خواهم اسمش را از یاد ببرم . خیلی وقت است که سعی می کنم دیگر دوستش نداشته باشم . خیلی وقت است که ... اما چه فایده ؟! مگر به همین راحتی می شود همه چیز را فراموش کرد ؟ تو همانی که در اندیشه ی من می مانی !!!
احمق نيستم ، ولي دروغ هايت را باور مي كنم! اخمو نيستم ، ولي به همه به جز تو اخم ميكنم ! ترسو نيستم ، ولي از رفتنت بسيار مي ترسم ! مي تواني همه جا بشيني و بگويي ديوانه ام …
دیروز : آنقدر خوب و عزیز که به هنگام وداع حیفم آمد تو را به دست خدا بسپارم ! - - - امروز : تو رو حتی به خدا هم نمی سپارم ... چرا که خدا هم از داشتن تو بسیار ناراضی است ! - - - فردا : نمی دونم ...
همیشه فکر میکردم چقدر باگذشتی!!! تو همیشه به لجبازی های من می خندیدی، حتی گاهی که از بهانه گیری هایم باید دیوانه میشدی ،باز می خندیدی و من بعد از عمری ، تازه فهمیده ام که به چشم یک دلقک به من نگاه میکردی ...
برای من قیافه نگیر! هر کس تو را نشناسد من که تورا خوب میشناسم ... تو همونی هستی که یک روز برای دیدنم می مردی و حالا از دیدنم تا حد مرگ ناراحت میشوی . من هم از دیدن مرگت خوشحال میشوم ،و هر روز به دیدنت می ایم ، تا شاهد مرگ های بیشمارت باشم!
برو عزیزم ، قصه ی ما به فصل آخر نزدیک شده! و از انجایی که فقط رمانهایی ماندگار خواهد شد که پایان تلخی داشته باشند ، ما هم ... من و تو خالق یک اثر ماندگاریم!
شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت ... صبح که فرا میرسد و نمی توانم بگویم ، رسیدن شب را بهانه میکنم ... و باز شب میرسد و صبحی دیگر! و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم! بگذار میان شب و روز باقی بماند که چقدر دوستت دارم ... ن.ح
خسته ام از این بهار های دروغین ، از این گلهای کاغذی و درختهای مقوایی ... به تو می گویم که روزی عاشق سبز بودم و تو سبز اسکناس هایت را به رخم میکشی و نمی دانی که من خسته ام ... از تمام سبزهای مصنوعی خسته ام ! شاید بتوانی تمام سبزهای طبیعی را با سبز مصنوعی اسکناست بخری ، ولی قلب مرا نه!
یک بار دیگر ، عاشقت خواهم شدم و یک بار دیگر هستی ام را به پایت خواهم ریخت! و من اینبار نمی گویم لیلی وار ، که لیلی یک بار عاشق مجنون شد و براش از همه چیز گذشت و من دو بار!
دیگه نمی ترسم ! نه از دستمال گردن پدرت ، نه از نگاه های پرغرور مادرت! اما افسوس که دیگه شجاعتم فایده ای نداره ... چون یه نفر دیگه پیدا شده درست مثل خودت! با چشمهای مصنوعی و بینی سر بالا ... یکی که خیلی راحت صاحبت شده . ولی کاش میدونستی من واقعا عاشقت بودم ... عاشق رنگ چشمای زیر لنزت ... نه اون برق مصنوعی نگات!
تمام کابین ها پر بود ... خوب شد دیگه مجبور نبودم صدای آزاردهنده ی : " تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر اشغال میباشد." را تحمل کنم ... جالبه، من هیچ وقت هیچ پولی بابت گرفتن شماره ی تو نمی پردازم!!!
یک کم بیشتر نگام کن! .. شاید عاشقم شدی! حالا عاشقم نشدی ، شاید بهم علاقه مند شدی!! حالا علاقه مندم نشدی ، شاید برات جالب بودم!!! حالا جالبم برات نبودم ، شاید ازم بدت اومد و لا اقل یه داد سرم زدی! این یه کار که ازت بر میاد؟! --- هر چند بی بخارتر از این حرفهایی ...
از اول بنویس . بنویس که دوستت نداشتم ! بنویس که برایم تهوع آور هستی ، بنویس که عشقت هوس بود و بس! و بعد فقط و فقط برای دلخوشی ام بخند ، تا ببینی چقدر احمقم و باز باور می کنم که دوستم داری !!!
یه لبخند کوچولو به یه دنیا می ارزه حالا بازم ازم بپرس چرا اینقدر دلقک بازی برات در می یارم! حالا بازم بشین اینور و اونور بگو فلانی!! بلد نیست دو کلمه جدی صحبت کنه!!!
ساعتم را با رادیو تنظیم میکنم تا حتی ثانیه ای در دیدن تو تاخیر نیافتد! ساعتهاست سر قرار ایستاده ام ... و به این دلخوشم که تو ساعتت را با ساعت رادیو امریکا تنظیم کرده ای وگرنه حالا سر قرار بودی!!!!
مرا باش که به عکست در قاب چوبی ديوار دل خوش کرده ام ... و امروز شنيدم که با هزاران نفر رفيقی و هنوز يه کسی دل نبسته ای! ما دو نفر چقدر بهم شبيه هستيم نه؟!
هیچ وقت فکر نميکردم در جای حالايم بايستم تا برايت بگويم، تمام زندگی ام را ... و تو بشنوی چيزهايی را با گوش هايت که ديگر، هيچ وقت تکرار نخواهد شد برايت! من همان شهرزاد قصه گويم و تو پادشاه جهانخوار!!!
کاش بهتر بلد بودی صحبت کنی و اینقدر صدایت شبیه کلاغ نبود! و کاش من تو را دوست نداشتم و کاش تو از من متنفر نبودی و کاش ... اصلا بهتر است به حال بپردازیم و از کاش بگذریم. تو یک کلاغ و من یک کبوترم و وصال ما محال!!!
دیدی چگونه رسوایت کردم و تشت رسواییت را به زمین انداختم! مطمئن باش از من دل رحم تر و بی رحم تر پيدا نمی شود ... تو هنوز مرا نشناخته ای ! ... من همانم که هزاران قربانی عشق دارم ، ولی از نگاه کبوتر بچه ای نميتوانم بگذرم!!!
این یکی دو روز اخر هم خوب بتازان و برقصان! لشگر عشق در راه است ... در این هنگامه یکی جان می بازد یا تو ، یا تو؟ و تنها کسی هستم که پیروز و شاد به آخر قصه می رسم و او را نیز با خود همراه می کنم! و باز تو می مانی و تو ...
نه ! لطفا شلوغ نکن. چرا برای حل معادله صورت آن را پاک کرده ای؟ بگذار من برایت بگویم سوال بسیار آسان است : چرا تو را برای همیشه ترک کردم؟ و جواب بسیار آسانتر : تو لایق من نبودی!!! همین و بس ... حالا بگو نمره ام در این درس چند میشود؟!
وقتی حرف میزنی به من نگاه کن ، میخواهم شرم دروغ را در چشمانت ببینم! تو هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبوده ای ... اما من می گویند یک روده ی راست در شکمم نبوده ، به خاطر همین از دروغ گو های ناشی متنفرم!!!
از من نخواه که دلت را بشکنم! من هرگز به تو نخواهم گفت که روزی دوستت داشتم ... چرا که امروز در کنار دیگری هستی و من با نفرت از کنار تو رد خواهم شد تا بفهمی او چقدر به تو می آید! --- پ ن: برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند!